تبليغاتX
تنها

تنها

آغاز كسي باش كه پايان تو باشد

دل دل ...

تو هم با من نمی مانی ، برو بگذار بر گردم 

دلم می خواست می شد: با نگاهت قهر می کردم 


برایت می نویسم آسمان ابری ست ، دلتنگم

و من چندیست دارم با خودم ، با عشق می جنگم 


اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را 

و سهم چشم هایم را ، سکوتم را ، صدایم را 


اگر می شد برای دیدنت ، دل دل نمی کردم

اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم !


دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده 

کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده


همیشه بت پرستم ، بت پرستی سخت وابسته 

خدایش را رها کرده ، به چشمان تو دل بسته 


تو هم حرفی بزن ، چیزی بگو ، هر چند تکراری 

بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری ؟!


خودم می دانم از چشمانت افتادم ، ولی این بار 

بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بردار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:58  توسط سحر  | 

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شکست

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
 خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابیکسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
 اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
 هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
 يک غزل آمد که حالم را گرفت ...

مازیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:57  توسط سحر  | 

نامه دوست پسري سنگدل به دوست دخترش


- محبت شديدي که صادقانه به تو ابراز ميکردم


-دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو


- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم


- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و


-اين احساس در قلب من قوت ميگيرد که بالاخره روزي باید


- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم که


- شريک زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار کوتاه بود اما

- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و


- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ کس نميتواند تحمل کند و با اين وضع


- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را


- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم


-خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان که

- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت کننده است اگر


- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم که


- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش


- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت که داراي کمترين


- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي همیشه

- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که



- تو را دوست داشته باشم و شريک زندگي تو باشم

و در آخر اگر مي خواهي ميزان علاقه مرا به خودت بفهمي از مطالب بالا فقط متن هاي قرمز را بخون !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:54  توسط سحر  | 

اشتباه گرفتی

من کسی دیگرومیبوسم؟؟؟؟؟اخه لعنتی من حتی 6 ساله نذاشتم محرمم منو ببوسه..............اخه تومگه خدا نداری...چرا تهمت میزنی؟ این متن بالا نظر یکی بود که نمی دونم کیه هر کی هستی اشتباه گرفتی من اونی که فکر می کنی نیستم. اونی که من میگم نا محرمها رو هم می بوسه پس تو عشق من نیستی و منم اونی که فکر می کنی نیستم در ضمن منظورم از بوسه بوسه لب بود نه بوسه های دیگه اینارو گفتم که فقط بدونی اشتباه گرفتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 0:11  توسط سحر  | 

فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند


وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:37  توسط سحر  | 


نوع بوق

معنی

کاربرد – نشانه

۱بوق کوچولو

سلام علیک

احوال پرسی با راننده آشنا

۲بوق

به...خیلی مخلصیم

احوال پرسی با راننده آشنا

۳بوق

کجایی بی وفا

احوال پرس با راننده آشنا

۵۶۹بوق

کجا؟؟؟

ویژه مسافرکشی

بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت

بدو بیا دیر شد

صدا زدن خانم جهت رفتن به مهمانی

بوق بدون وقفه معمولی با آهنگ

دید دید ... دیدید دید!!

جلوی مراکز درمانی هنگام مشاهده ماشین عروس حتی خالی!

نصب بوق قطار روی پیکان

ندارد

نشانه ذوق سرشار راننده

نصب بوق کامیون روی موتور سیکلت

ندارد

نشانه بزرگواری موتور سوار

نصب آژیر بجای بوق

بی بو.. ببو ...

ویژه رانندگانی که عشق پلیس بازی دارند

نصب صدای خروس به جای بوق

قوقولی قوقو...

ویژه روستایی های عزیز که سالهاست از روستا دور مانده اند!!

تیس تیس

ندارد

کلاس بالای راننده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:36  توسط سحر  | 

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس


تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم


امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم


هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا" "هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا"


با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود


اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:32  توسط سحر  | 

دکتر علی شریعتی

مرگی که ضرری برای هیچ کس نداشته باشد،بی ارزش ترین مرگ هاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:5  توسط سحر  | 

دکتر علی شريعتی

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:2  توسط سحر  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 15:44  توسط سحر  |